|
امروز بچه های مهد کودک دانشگاه تربیت معلم توی حسینیه برنامه داشتند.دقیقآ اعمالی که افراد میرن مکه باید انجام بدن انجام می دادن. خیلی قشنگ همه چیز رو به تصویر کشیده بودندطوری که احساس می کردی الان توی مکه کنار خانه خدا قرار گرفتی.وقتی می گفتند:لبیک اللهم لک بیک و دور خانه خدا می چرخیدند دلت می لرزید و خود به خود اشکهات سرازیر می شد.اون موقع هر چی از خدا می خواستی مطمئن بودم که براورده می کرد. الان هر چی از اون لحظه و احساسم بگم کم گفتم. اگه مکه ساختگی اینطوری روی آمد اثر می زاره ببین وقتی واقعآ میری مکه چه احساسی بهت دست می ده. خوش به سعادت اونهایی که سعادت داشتند و مکه رفتند. واسه ما هم دعا کنید بریم مکه.اگه برم واسه شما هم دعا می کنم که شما هم برید مکه ما امشب واسه شب یلدا برنامه ای نداشتیم. آخه بابا حاش بد بود. خونه امشب سوت و کور بود برعکس سالهای قبل که همه دور هم جمع می شدیم. ولی امیدوارم که به همه ی شما خوش گذشته باشه. شب خوشی رو برای شما دوستان عزیزم آرزومندم. + نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 23:55 توسط اسیر |
بودنت حس شیرینیست... خوش رنگ... با عطری نو... نمی دانم تا کی می مانی.. حتی نمی دانم قصد ماندن داری یا نه! اما.. تا هر وقت بمانی قدم هایت بر چشمانم.. + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 22:57 توسط اسیر |
زیبا نبود زندگی و به مرگ نمی گفتم مبادا بگریزد و برنگردد. ثانیه ها با کفش فقیرانه از بغلم می گذشتند عمر استخوان شکسته ی در گلو مانده بود. زیبا نبود زندگی تو زیبا کردی و من دیدم مرگ را که بر نک پا به تاریکی می گریخت. -- موشی کور ژنده با تله موشی دنبالش. + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 22:55 توسط اسیر |
ای سر چشمه ی محبت ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز میکنم پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم + نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 22:27 توسط اسیر |
|
| ||||||