|
ديگر به خلوت لحظههايم عاشقانه قدم نميگذاري، ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نميبينمت٬ سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام٬ من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبورانه گذرانده اي؟ من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد.... ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم ٬ نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي .............. وجودت برام عزیزه ولی نمی دونم چرا؟ + نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 12:17 توسط اسیر |
|
| ||||||