|
سلام سلام سلام احوال برو بچز اینترنت و وبلاگ نویسان گرامی اد لیستان محترمه و محترم (منظور مذکر و مونث) و عزیز چطوره ؟ روزنوشت2:می خوام یه سایت طراحی کنم با زبان سی شارپ.ولی این زبان رو بلد نیستم.کسی هم تو این خراب شده نیست که این زبان رو بتونه بهم یاد بده.میبینید چقدر بدبخت تشریف دارم. روزنوشت3:یه خونه باغ کوچیک داریم(خودم اسمش رو گذاشتم خونه باغ.آخه یه خونه قدیمی کوچیک داره با یه باغچه تقریبا بزرگ که یه درخت توت خیلی بزرگ و درخت انگور و انار داره.خودمون هم خیار و از این جور چیزا کاشتیم.) دلتنگی 1 : خیلی وقته که از مهدی خبر ندارم.دیگه تو محل کار داداشم و خونه حرفی ازش نیست.خونه زندگیشون رو کلا بار کردن رفتن یه شهر دیگه.نمیتونم ناراحتیم رو بروز بدم.
اين آتش عشق است نسوزد همه كس را ********** دور بودن از عزيزان مشکل است ، موید باشید.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 0:10 توسط اسیر |
سلام . بازم سلام. وااااااااااااااااااایییییییییییییی دلم برای وبلاگم یه ذره شده بود. امتحانات پایان ترم با موفقیت به پایان رسید. خیلی خبر از دانشگاه دارم ولی اگه بخوام بگم خیلی وقت می بره.برای همین از خیرش می گذرم. این پست از ویلاگم فقط اعلام آمادگی برای نوشت دوباره بود و بس. موید باشید.
منتظر باشید با مطالب جدید خدمت می رسیم. موفق باشید.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 23:58 توسط اسیر |
سلام. آقا رفتیم سرکلاس ریز.هچکی از بچه ها نیومده بودند به جز ما ۴ تا خانوم و یکی از پسرهاکه اون هم کنفرانس نداشت که بده.اول از همه همممن رفتم کنفرانس دادم وما رو ۵۰ دققه پای تخته سفید نگه داشت.آخه خود استاد درس رو یاد نداشتهی از من سئوال می پرسید که بیشتر یاد بگیره.تا میومد بگه که یه چیزی هم اون سرش میشه که یعنی من اشتباه میگم من هم با یه دلیل منطقی حرفش رو رد می کردم. خلاصه اینکه بعد از کنفرانس جمعیت کثیر ۵ نفره کلاس کلی با تشویق و هورا من رو به نشستن دعوت کردند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 12:42 توسط اسیر |
اگه از استادتون سئوال بپرسید چیز جدیدی یاد نمی گیرید ،بلکه با این کارتون تنها به ضرر خودتون کار میکنید و اگه به همه یه موضوع برای ارائه کنفرنس می ده چون با سئوالتون استاد ضایع شده و به جواب درست نرسیده به شما ۲ تا موضوع می ده. بله عزیزان این هم نتیجه سئوال کردنه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 19:3 توسط اسیر |
دلم براي SloveM تنگ شده.چند و قته كه كم پيدا شده و من نمي دونستم كه كجاست تا اينكه امروز فهميدم داره مي ره كارورزي. يه مدت با SloveM زندگي كردم ولي بعد از چند سال فهميدم دلم اسيرش شده.SloveM كي بود؟ خودم هم نمي دونستم.دنبالش گشتم تا پيداش كردم.امتحانش كردم و ديدم اين فردي هست كه من توي زندگيم بهش احتياج دارم. يك سال هم با asire-dell زندگي كردم. حالا بايد چي كار كنم.حالا بايد با deadlylove زندگي كنم.ولي نمي تونم.دلم نمياد اون رو تو وجودم از بين ببرم. کی می تونه بعدها جاي اون چهره دوست داشتني رو كه من دوستش دارم بگيره؟ يعني با ابراز محبت اون غریبه من مي تونم مهدي رو فراموش كنم؟ پس دوشت داشتنم چي مي شه؟ ولي من كه مي دونم دوستش دارم . يعني اگه بهش نرسم به احساسي كه نسبت به مهدي داشتم شك مي كنم؟ يعني بايد به خودم الکی بقبولونم كه دوستش نداشتم يا اينكه اين رسم زندگيه؟
دنيا را بد ساخته اند كسي را كه دوست داري دوستت ندارد كسي كه تو را دوست دارد تو دوستش نداري اما كسي كه تو دوستش داري و او هم دوستت دارد به رسم و آيين زندگاني به هم نمي رسند و اين رنج است زندگي يعني اين. (شريعتي جان آخه اين هم حرف بود كه تو زدي. مدام اين افكار در ذهن من غوطه ور هستند و من هر شب بدون اينكه قانع بشم و به نتيجه اي برسم به خواب مي رم. روزگاز بد جور داري با من و احساس من بازي مي كني.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 22:35 توسط اسیر |
سلام به دوستان و وبلاگ نویسان عزیز
سلام پری ناز سلام الهه سلام ایلیا سام ساغر سلام سمانه سلام پرستوووو سلام مهدی سلام و سلام و سلام به همه ی اونایی که این پست رو می خونن شرمنده از اینکه نتونستم تو این مدت وبلاگم رو آپ کنم. قبل از همه چیز: پری ناز جون خدا بد نده.مامان می گفت حسابی سرما خوردی از نوع آنفولانزا.حالا مرغیه دیگه؟آره؟ امیدوارم زودتر خوب بشی.دلم برات تنگ شده بابا الهه باور کن دلم واسه تو هم تنگ شده. خوب حالا بقیه حرفم. راستش دانشگاه قبول شدم در حال حاضر دارم مقدمات رفتن رو می چینم و سرم خیلی شلوغه. به جان شما نمی خواستم پز بدم ولی خوب دیگه ... امیدوارم که به سلامتی برم و برگردم آقا جون-خانوم جون که میای اینا رو می خونی تجربیات دوران دانشجویی توی یک شهر دیگر رو پذیرا می باشیم. از الان هنوز نرفته حسابی دپرس شدم من موندم و یه دنیا نگرانی تا روز ۱۳ بهمن هر کی اومد اینجا حتمآ نظر بده.شدیدا احتیاج به تسلی خاطر دوستان دارم. "بازم مثه همیشه سحر برنده می شه" این چی بود گفتم. چرند بود. می خواستم بگم : موید باشید.
پا نوشت: این وبلاگ تعطیل نمی شه و در اولین فرصت به روز می شه.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 20:42 توسط اسیر |
چقدر بده کلی چیزی بنویسی بعد یه هو وقتیدکمه ثبت رو می زنی صفحه غیر فعال بشه. کلی چیزای خوشگل خوشگل نوشته بودم همش پرید. موید نباشید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 23:33 توسط اسیر |
|
| ||||||